|
چطور می شود شب ِ تولد يکی را برايش از دور ---- تمام ِ این ها را تو ساخته ای خاطرات ِ آن روز ها بد کاره گی های این روز ها کج خلقی های راست نشدنی ِ من کبودی ِ توی ریه های خودَت و یک بن بست که نمی سوزَد نمی ریزَد نمیشکند ---- کوچولو ؟ فک کن تو با بادکنکای رنگی بری بالای اَبرا بعد خدا رو ببینی که میگه : من گرممه - فوتَم کن کوچولو - + نوشته شده در جمعه 12 تیر1388 11:16 PM توسط BAHMAN |
دیروز با یکی از دو رو بری هایم حرف می زدیم می گفت آدم ها با ادعاهایشان یا کون ِ دنیا را پاره می کنند یا کون ِ خودشان را بعد این می شود که یا دنیا برایشان می ایستد یا خودشان توی دنیایشان می ایستند و فکر می کنند فاتح شدند برای خودشان کَسی میشوند اگر عاشق شده باشند وکنار گذاشته شوند خود را می کنند صادق ترین آدم دنیا عاشق ترین و بی توقع ترین موجود ی که شبیه اش هیچ جا پیدا نمی شود - بعد خود را مجاز می کنند که ما می توانیم هر گهی که دلمان خواست را با خاطر جمعی پایین دهیم چون فلانی لیاقت ِ دوست داشتن ِ ما را نداشت به این دورو بری ام گفتم که من توی زندگی اَم آدمی نبوده ام که منت دوست داشتنم را سر ِ کسی پتک کنم و با گنده گوزی هایم بخواهم برای خودم محبت بخرم یا فکر کنم بعد از چند ماه دوستی ِ بچه گانه می توانم صاحب ِ کَسی شوم - اصلا از همان اوّلش دست ِ خودم را رو می کنم به طرف می گویم از من نخواه که تا گفتی دوستت دارَم برایت چهار دست و پا راه بروم برایت جغجغه دور ِ سرم تکان بدهم و باور کنم دوست داشتن هم می تواند به همین مسخره گی هایی که تو می گویی باشد - حالا تو می توانی با رفقای هم سن خودَت دور ِ هم جمع شوید و از لیاقت و سرنوشت و بی احساسی ِ این و آن حرف بزنید - من توی زندگی آن کسی را که باید دوست داشته باشم دارم امتحان ِ خودم را توی هر شرایطی که تو حتی فکرش را هم نمیتوانی کنی پس داده ام آنقدر آن را برای خودم مقدسش کرده ام که هر کس و نا کَسی درباره ی من و کسی که دوستش دارَم به خودش اجازه ی مزه پرانی و نظرات تخمی تخیلی ندهد من و این دورو بری ام آنقدر سرد و گرم ِ این روزگار را چشیده ایم که با شما ها نپریم بچه ها --- زیر ِ این ناخن ها را نگاه کن - من این گودال را برای رسیدن به تو کنده بودَم من خواستَم خودم را با دست های خودَم توی ندانَم کاری هایَم چال کنم- نگو که نکردَم من تنها شاید در همین لحظه از زندگی اَم این قدر شجاع بوده اَم من تمام ِ بی رحمی هایی که در حق ِ تو کرده بودَم را با گریه هایَم با التماس ِ گاه و بی گاهَم از تو خریده بودَم از کجا باید می فهمیدم که تو بهایش را توی جیب های سوراخ ِ بی اعتمادی ات تلنبار می کنی و یکجا تمامش را بر باد می دَهی - ببین دیگر هر روز به صورتَم سیلی می زنم که صدایت را نشنوم - باور کن شدنی نیست این از آن سیلی هایی نیست که آدم را بی حال کند این از همان هاییست که وقت ِ بیهوشی توی صورت ِ آدم می کوبند قبول دارَم این روز ها روزهای خوبی نیستند من هم این روزها آدم ِ خوبی نیستم ولی دلم سخت از یک چیز گرفته است نمیگویمش تا خودَت بیایی و بخواهی که بدانی اش --- کوچولو ؟ مو فرفری بودی دیشب به دندون گرفته بودمت مثل ِ حیوونایی که میخوان بچه هاشونو نجات بدن کاش تو ازین شمعا بودی که هرچی فوت میکننشون خاموش نمیشَن - --- عاشق ِ دخترک بودَن مثل ِ این است : روی نسکافه ی ته ِ فنجون شیر ِ سرد بریزی بعدش آب ِ جوش بریزی و نفهمی الان بیشتر سرد ِ یا بیشتر داغ ِ ؟ همینطوری که سر می کشیش با خودت فک کنی که چقد ازین آدما میتونن مثل ِ خودت هم حیوون باشن هم اینقد دیوونه ی یه آدم ِ دیگه ؟ + نوشته شده در جمعه 12 تیر1388 4:31 AM توسط BAHMAN |
من این جا توی اتاقم دنیای عجیبی دارَم گاهی گوشه ی اتاقَم با فکر های خرابَم نارنجک های دستی می سازَم همانجا چاشنی اَش را می کشم- من هر شب چند بار توی سنگر خودَم منفجر می شوم ، تمام ِ سرباز هایم می میرند فکر کن من مدام مزه ی خون را لابه لای دندانهایَم می فهمم و می خندم من اینجا گاهی زیر ِ خط ِ زندگی ام باد کنک های پاره را بین شیار ِ لبهایم با فشار ِ اهسته ی زبانَم ریز ریز باد می کنم ، به پوست ِ کف ِ پاهایَم می مالَم اینجا من گاهی فیلم های کوتاه ِ کثیف نگاه می کنم گاهی فیلم های بلند ِ کثیف گاهی هم فقط فیلم نگاه می کنم تمیزی و کثیفی اَش را خوب نمی فهمم - با میمون ِ کله گنده ام حرف می زنم به ریخت ِ معمولی ِ آقا فریبرز زل می زنم راستی چقدر زندگی برای بعضی ها سخت نیست به حرف ِ رضا فکر می کنم : همه ی ما یه قصر بالای ابرا داریم یه چنگ ِ خوش صدا داریم یه مرغ ِ تخم طلا داریم و البته دو تا شاخ روی کله هامون - من فکر می کنم یک روز شبیه ِ مردِ توی تیمارستان دور ِ خودم بچرخم به سقف ِ راهرو ِ سفید نگاه کنم و داد بزنم- اینا اومدن که من و ببرن این جونِوَرا چشمای سیاه ِ گنده دارن - --- کوچولو ؟ هیچ جایی تو این دنیا پیدا می شه ؟ یه جایی که تک تک ِ آدماش امن باشن ؟ --- ببین عزیزم یه روز خدا خسته می شه دنیا رو گرد می کنه و می ماله زیر ِ فرش حس ِ خوبی به من و تو نمیده اما خب میدونی که نفس نکشیدن واسه ی خدا چقدر سخته ؟ + نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388 9:38 PM توسط BAHMAN |
من را می شناسید + نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388 12:55 PM توسط BAHMAN |
من عاشق ِ پسر بچه ای شدم که شمشیر ِ پلاستیکی اش را با خودش همه جا می برد غلافش را از پشت ِ یقه ی تی شرت اسپایدر من ِ زرد و زار شده اش توی شلوارش می کند وقتی من را می بیند انگار که بفهمد از نگاه کردنش کیف می کنم تیغه ی صورتی و کند ِ شمیشرش را از پشت ِ لباسش بیرون می کشد دور ِ سرش می چرخاند و زیر زیرکی می خندد امروز با هَم بستنی لیوانی خوردیم - بستنی وانیلی که حالم ازش بهم می خورَد- با هم روی جدول ِ کنار ِ پارک نشستیم خواستم برایش بگویم که من با تمام ِ موجودات ِ پاک ِ زندگی ام را روی همین جدول های کنار ِ پارک نشسته ام ، خواستم برایش بگویم آدم توی زندگی اش باید تمام ِ پل های پشت ِ سرش را خراب کند تا از خودش مرد بسازد تا از خودش برای خودش یک بت بسازد و وقتی که تنها شد به افتخار ِ خودش شمع روشن کند و عود دود کند - برایش تعریف کردم خدا من و تورا که ساخت فکر ِ همه جایش را هم کرد - مثل ِ همین شمشیر ِ پلاستیکی که من و تو را به این جا رساند ، گفتم من گاهی خدا را یک گانگستر می بینم که سیگار برگ دود می کند و با انگشتش خاک ِ کلاهش را می تکاند گاهی هم همان جوری که هست می بینمش همانجوری که هیچ شکلی ندارد - من و پسر بچه دوست های خوبی شدیم - کالبد ِ تازه ی کوچولوی من - --- فکر کن یک روز لا به لای مهره های پشت ِ تو انگشت های من تلخی هایشان را فرو فروو فرووو کنند . --- کوچولو ؟ رو پشت ِ لاک پشت ِ من میشینی ؟ + نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 12:58 PM توسط BAHMAN |
هنوز هم پشت نیمکت های پارک با وقاحت نشستن و ترسیدن را دوست دارم خیره شدن به آن زمین خاکی که زیر ِ چراغ های رنگی و صندلی های پرنده دفن شده تمام ِ دلتنگی هایم را ارضا می کند نفس های عمیق ِ مرا - هیچ کدام از این آدمک های چشم چران - نمی فهمند لبخند ِ من برای پاهای آویزان از دکل های برق است و پسرک ِ شل و ول ِ کنار دستم ، که آرایش موهایش شبیه ِ سبزه های ِ سر ِ سفره ی هفت سین ِ هرسال ِ همه ی ماست یادم نیست برای دوباره دیدنِ بعضی ها - باید چند شب بیدار ماند - به چند نگاه پشت کرد - نگران نباش - لاف نمی زنم من خوشبختم ، به اندازه ی نبودن های تو ---- دختر همسایه همیشه دختر همسایه باقی می مونه حالا می خواد تو باشی یا این دختر خوشگله که جات اومده ---- عزیزم من آدم بدی ام - دروغ زیاد میگم - با احساسات آدما بازی میکنم ولی بی لیاقتی چیزیه که تو خون تو دست و پا می زنه حتی اگه بهترین آدم روی زمین باشی ---- کوچولو؟ راست میگن - تو فقط یه کوچولویی - دوست دارم وقتی با نوک ِ انگشتم آروم روی بینی ِ کوچیکت میزنم پاهاتو تو هوا تکون بدی و بلند بخندی + نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388 8:23 PM توسط BAHMAN |
چیزی نیست عادت میکنیم هیچ کس از فاصله ها نمی میرد ما هم که کسی نیستیم ، پس یک خراش هم بر نمی داریم دیشب که با شیطان تخته می زدم ، یک جفت از تاس هایش را که در تمام ابعاد اش شش خال سفید داشت به من بخشید ، خندیدم ، گفت: عادت می کنی این چاشنی تاس هایم بود ، فقط باید عادت می کردم تا برنده باشم وگرنه عرق ِ ترس ِ کف ِ دست هایم خال های اضافی را پاک می کرد عادت چیز خوبیست ، هم به بدی ، هم به فاصله ها ، هم به تمام نداشته هایت نداشته هایی مانندِ شرف ---- این خیلی سخته که بفهمی تو دنیا هیچ آدم پاکی وجود نداره که تو بخوای بخاطر اینکه آدم خوبی نیستی خودت و سرزنش کنی؟...؟ ---- کوچولو راستی تو دختری یا پسر؟ + نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388 12:24 PM توسط BAHMAN |
گذشت روزگاری که صدای طبل وحشی میدادم!..! + نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388 2:22 PM توسط BAHMAN |
|