تبليغاتX
و اینگونه بهمن متولد شد...

و اینگونه بهمن متولد شد...

چطور می شود شب ِ تولد يکی را برايش از دور

از فاصله ی اين جا - تا آن جا -که سخت دور است

 به يادش آورد

 

چطور می شود که من با اين دست هايی که دور ِ خودَم کشيده ام -

 با اين فريادی که با تمام ِ تن می کشم

 به آن هيچ کجايی که تو را تويش پنهان کرده اند حتی نزديک هم نشوَم

 

من از زمانی که بدنيا آمدَم هر سالش که می گذشت خدا يک خدا برايَم می ساخت -

دو تایشان خوب یادم می ماند

خدايی که تو را آورد - خدايی که تو را زير ِ لباس های پاره اش از اين جا برد


----


تمام ِ این ها را تو ساخته ای

خاطرات ِ آن روز ها

بد کاره گی های این روز ها

کج خلقی های راست نشدنی ِ من

کبودی ِ  توی ریه های خودَت

و یک بن بست

که نمی سوزَد

نمی ریزَد

نمیشکند


----


کوچولو ؟

فک کن تو با بادکنکای رنگی بری بالای اَبرا

بعد خدا رو ببینی که میگه : من گرممه - فوتَم کن کوچولو -

+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388 11:16 PM توسط BAHMAN |


دیروز با یکی از دو رو بری هایم حرف می زدیم  می گفت آدم ها با ادعاهایشان یا

 کون ِ دنیا را پاره می کنند یا کون ِ خودشان را بعد این می شود که یا دنیا برایشان می ایستد

یا خودشان توی دنیایشان می ایستند و فکر می کنند فاتح شدند برای خودشان کَسی میشوند

اگر عاشق شده باشند وکنار گذاشته شوند خود را می کنند صادق ترین آدم دنیا عاشق ترین و

بی توقع ترین موجود ی که شبیه اش هیچ جا پیدا نمی شود - بعد خود را مجاز می کنند که

ما می توانیم هر گهی که دلمان خواست را با خاطر جمعی پایین دهیم چون فلانی لیاقت ِ

دوست داشتن ِ ما را نداشت

به این دورو بری ام گفتم که من توی زندگی اَم آدمی نبوده ام که منت دوست داشتنم را سر ِ

کسی پتک کنم و با گنده گوزی هایم بخواهم برای خودم محبت بخرم یا فکر کنم بعد از چند

ماه دوستی ِ بچه گانه  می توانم صاحب ِ کَسی شوم - اصلا از همان اوّلش دست ِ خودم را

رو می کنم به طرف می گویم از من نخواه که تا گفتی دوستت دارَم برایت چهار دست و پا راه

بروم برایت جغجغه دور ِ سرم تکان بدهم و باور کنم دوست داشتن هم می تواند به همین

مسخره گی هایی که تو می گویی باشد -

حالا تو می توانی با رفقای هم سن خودَت دور ِ هم جمع شوید و از لیاقت و سرنوشت و

بی احساسی ِ این و آن حرف بزنید - من توی زندگی آن کسی را که باید دوست داشته باشم

دارم امتحان ِ خودم را توی هر شرایطی که تو حتی فکرش را هم نمیتوانی کنی پس داده ام

آنقدر آن را برای خودم مقدسش کرده ام که هر کس و نا کَسی درباره ی من و کسی که

دوستش دارَم به خودش اجازه ی مزه پرانی و نظرات تخمی تخیلی ندهد

من و این دورو بری ام آنقدر سرد و گرم ِ این روزگار را چشیده ایم که با شما ها نپریم بچه ها

---

زیر ِ این ناخن ها را نگاه کن - من این گودال را برای رسیدن به تو کنده بودَم

من خواستَم خودم را با دست های خودَم توی ندانَم کاری هایَم چال کنم- نگو که نکردَم

من تنها شاید در همین لحظه از زندگی اَم این قدر شجاع بوده اَم من تمام ِ بی رحمی هایی

که در حق ِ تو کرده بودَم را با گریه هایَم با التماس ِ گاه و بی گاهَم از تو خریده بودَم

از کجا باید می فهمیدم که تو بهایش را توی جیب های سوراخ ِ بی اعتمادی ات تلنبار می کنی و

یکجا تمامش را بر باد می دَهی - ببین دیگر هر روز به صورتَم سیلی می زنم که صدایت را

نشنوم - باور کن شدنی نیست این از آن سیلی هایی نیست که آدم را بی حال کند این از

همان هاییست که وقت ِ بیهوشی توی صورت ِ آدم می کوبند

قبول دارَم این روز ها روزهای خوبی نیستند من هم این روزها آدم ِ خوبی نیستم

ولی دلم سخت از یک چیز گرفته است  نمیگویمش تا خودَت بیایی و بخواهی که بدانی اش

---

کوچولو ؟

مو فرفری بودی دیشب

به دندون گرفته بودمت مثل ِ حیوونایی که میخوان بچه هاشونو نجات بدن

کاش تو ازین شمعا بودی که هرچی فوت میکننشون خاموش نمیشَن -

---

عاشق ِ دخترک بودَن مثل ِ این است :

روی نسکافه ی ته ِ فنجون شیر ِ سرد بریزی

بعدش آب ِ جوش بریزی و نفهمی الان بیشتر سرد ِ یا بیشتر داغ ِ ؟

همینطوری که سر می کشیش با خودت فک کنی که چقد ازین آدما میتونن مثل ِ خودت

هم حیوون باشن هم اینقد دیوونه ی یه آدم  ِ دیگه ؟

+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388 4:31 AM توسط BAHMAN |


من این جا توی اتاقم دنیای عجیبی دارَم گاهی گوشه ی اتاقَم با فکر های خرابَم نارنجک های

دستی می سازَم همانجا چاشنی اَش را می کشم- من هر شب چند بار توی سنگر خودَم

منفجر می شوم ، تمام ِ سرباز هایم می میرند فکر کن من مدام مزه ی خون را لابه لای

دندانهایَم می فهمم و می خندم من اینجا گاهی زیر ِ خط ِ زندگی ام باد کنک های پاره را

بین شیار ِ لبهایم با فشار ِ اهسته ی زبانَم ریز ریز باد می کنم ، به پوست ِ کف ِ پاهایَم می مالَم

اینجا من گاهی فیلم های کوتاه ِ کثیف نگاه می کنم گاهی فیلم های بلند ِ کثیف گاهی هم

فقط فیلم نگاه می کنم تمیزی و کثیفی اَش را خوب نمی فهمم - با میمون ِ کله گنده ام

حرف می زنم به ریخت ِ معمولی ِ آقا فریبرز زل می زنم راستی چقدر زندگی برای بعضی ها

سخت نیست به حرف ِ رضا فکر می کنم : همه ی ما یه قصر بالای ابرا داریم یه چنگ ِ خوش

صدا داریم یه مرغ ِ تخم طلا داریم و البته دو تا شاخ روی کله هامون -

من فکر می کنم یک روز شبیه ِ مردِ توی تیمارستان دور ِ خودم بچرخم به سقف ِ راهرو ِ

سفید نگاه کنم و داد بزنم- اینا اومدن که من و ببرن  این جونِوَرا چشمای سیاه ِ گنده دارن -

---

کوچولو ؟

هیچ جایی تو این دنیا پیدا می شه ؟

یه جایی که تک تک ِ آدماش امن باشن ؟

---

ببین عزیزم یه روز خدا خسته می شه

دنیا  رو گرد می کنه و می ماله زیر ِ فرش

حس ِ خوبی به من و تو نمیده اما خب میدونی که نفس نکشیدن واسه ی خدا چقدر سخته ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388 9:38 PM توسط BAHMAN |


من را می شناسید 

من می توانم تمامی شما آدم ها را با هر آنچه که دارید و ندارید و داشته اید و نداشته اید 
توی این کلاه لعنتی ام جای دهم و هنگامی که گره ی پاپیون مشکی ام را سفت می کنم شما را تبدیل کنم
 به سیاه ترین و بد بو ترین خرگوشی که تا بحال توانسته از توی کلاه بیرون بیاید
 
---
یک گاهی وقت هایی هست که گاهی وقت ها می آید و خودش را میچپاند توی زندگی آدم ها
این گاهی وقت ها یک وقت هایی اینطور توجیه می شود که چاره ای جز این نداشتم
یا شاید هم اینطور که: آنوقت ها آنقدر ها که باید عقلم به این چیزهای منطقی و حقیقی که حالا
روبرویم سبز شده اند نمیرسید و حالا آنقدر عقلم رسیده است که دارد از خوشی می گندد ولی
من خوشحالم از این گندیدگی نه چندان زورکی
توی این گاهی وقت ها آدم یک هو مثل خروس های دو بعدی  که جهت باد را نشان می دهند
می تواند هر بار که احمقانه پلک میزنید برای چند بار پیاپی که شاید هم به سالها بکشد
رویش را به شما بکند و ما تحتش را به شما بکند 
حالا مثلا یک وقت هایی با خنده این کار را می کند و یک وقت هایی هم با گریه 
خلاصه اش این که ما این کار ها را می کنیم و عوضش خیلی هم یکدیگر را دوست داریم و این حرف ها
ما کراهت وجود اجتناب ناپذیر زندگی را میفهمیم ما اصولا آدم های فهمیده ای هستیم
که یکدیگر را به گند کشیده ایم و همانطور که زندگی می کنیم
 با انگشت طعم خودمان را می چشیم و کیف می کنیم
 
---
 
کوچولو ؟
 
من فک کنم که غمگینم - مگه نه ؟
 
---
 
من تورا دوست دارم
 
حتی اگر بخواهی کلاغ های هفتی شکل نقاشی هایت را
 
زیر رنگ سیاه مداد رنگی ات پاک کنی
 
من تو را دوست دارم
 
من کلاغ خوبی هستم که تورا دوست دارد
 
---
عزیزم
با لکه های باقی مانده از من روی شرافتت چه می کنی ؟
 خودت را می دهی به تشت آب و صابون و دست های چاق که چنگت بزنند ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388 12:55 PM توسط BAHMAN |


من عاشق ِ پسر بچه ای شدم که شمشیر ِ پلاستیکی اش را با خودش همه جا می برد

غلافش را از پشت ِ یقه ی تی شرت اسپایدر من ِ زرد و زار شده اش توی شلوارش می کند

وقتی من را می بیند انگار که بفهمد از نگاه کردنش کیف می کنم تیغه ی صورتی و کند ِ

شمیشرش را از پشت ِ لباسش بیرون می کشد دور ِ سرش می چرخاند و زیر زیرکی می خندد

امروز با هَم  بستنی لیوانی خوردیم - بستنی وانیلی که حالم ازش بهم می خورَد-

با هم روی جدول ِ کنار ِ پارک نشستیم خواستم برایش بگویم که من با تمام ِ موجودات ِ پاک ِ

زندگی ام را روی همین جدول های کنار ِ پارک نشسته ام ، خواستم برایش بگویم آدم توی

زندگی اش باید تمام ِ پل های پشت ِ سرش را خراب کند تا از خودش مرد بسازد تا از خودش

برای خودش یک بت بسازد و وقتی که تنها شد به افتخار ِ خودش شمع روشن کند و عود دود

کند - برایش تعریف کردم خدا  من و تورا که ساخت فکر ِ همه جایش را هم کرد - مثل ِ همین

شمشیر ِ پلاستیکی که من و تو را به این جا رساند ، گفتم من گاهی خدا را یک گانگستر

می بینم که سیگار برگ دود می کند و با انگشتش خاک ِ کلاهش را می تکاند  گاهی هم

همان جوری که هست می بینمش همانجوری که هیچ شکلی ندارد - من و پسر بچه

دوست های خوبی شدیم - کالبد ِ تازه ی کوچولوی من -

---

فکر کن یک روز

لا به لای مهره های پشت ِ تو

انگشت های من تلخی هایشان را

فرو

فروو

فرووو

کنند .

---

کوچولو ؟

رو پشت ِ لاک پشت ِ من میشینی ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 12:58 PM توسط BAHMAN |


هنوز هم پشت نیمکت های پارک

با وقاحت نشستن و ترسیدن را دوست دارم

خیره شدن به آن زمین خاکی

که زیر ِ چراغ های رنگی و صندلی های پرنده دفن شده

تمام ِ دلتنگی هایم را ارضا می کند

نفس های عمیق ِ مرا - هیچ کدام از این آدمک های چشم چران - نمی فهمند

لبخند ِ من برای پاهای آویزان از دکل های برق است

و پسرک ِ شل و ول ِ کنار  دستم ، که آرایش موهایش شبیه ِ سبزه های ِ سر ِ سفره ی هفت سین ِ هرسال ِ همه ی ماست

یادم نیست برای دوباره دیدنِ بعضی ها - باید چند شب بیدار ماند - به چند نگاه پشت کرد - نگران نباش - لاف نمی زنم

من خوشبختم ، به اندازه ی نبودن های تو

----

دختر همسایه همیشه دختر همسایه باقی می مونه

حالا می خواد تو باشی یا این دختر خوشگله که جات اومده

----

عزیزم

من آدم بدی ام - دروغ زیاد میگم - با احساسات آدما بازی میکنم

ولی بی لیاقتی چیزیه که تو خون تو دست و پا می زنه

حتی اگه بهترین آدم روی زمین باشی

----

کوچولو؟

راست میگن - تو فقط یه کوچولویی -

دوست دارم وقتی با نوک ِ انگشتم آروم روی بینی ِ کوچیکت میزنم پاهاتو تو هوا تکون بدی و بلند بخندی

+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388 8:23 PM توسط BAHMAN |


9

چیزی نیست

عادت میکنیم

هیچ کس از فاصله ها نمی میرد

ما هم که کسی نیستیم ، پس یک خراش هم بر نمی داریم

دیشب که با شیطان تخته می زدم ، یک جفت از تاس هایش را که در تمام ابعاد اش شش خال سفید داشت به من بخشید ، خندیدم ، گفت: عادت می کنی

این چاشنی تاس هایم بود ، فقط باید عادت می کردم تا برنده باشم

وگرنه

عرق ِ ترس ِ کف ِ دست هایم خال های اضافی را پاک می کرد

عادت چیز خوبیست ، هم به بدی ، هم به فاصله ها ، هم به تمام نداشته هایت

نداشته هایی مانندِ

شرف

----

این خیلی سخته که بفهمی تو دنیا هیچ آدم پاکی وجود نداره که تو بخوای بخاطر اینکه آدم خوبی نیستی خودت و سرزنش کنی؟...؟

----

کوچولو

راستی تو دختری یا پسر؟


+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388 12:24 PM توسط BAHMAN |


8

گذشت روزگاری که صدای طبل وحشی میدادم!..!

----

من و...
من و...
من
اینجا فقط یک من  ِ تنهاست
که -- تو -- ندارد

----

راستی !..! کوچه پشتی ِ ما
مردی بود که از مردن نمی ترسید
او تمام روز دیوانه بود و شب ها خواب فلسفه های گنگ می دید
خواب پدربزرگ ِ پیرش که چند ماهه حامله بود
زنش که چهار دست و پا راه می رفت
و یک سالگی ِ فرزندگی که هرگز نداشت
او تمام زندگی اش برای انسان هایی که می شناختنش و نمی شناختنش یک دیوانه ی پر حرف بود
که مدام می خندید و پیراهن خاکستری داشت
و برای من شبیه اسطوره هایی ، که می شد روی جدول پارک های تازه تاسیس تا جایی که زمان می مرد نشست و تماشایش کرد
برای او زیباترین لحظه در زندگی اش زمانی بود
که آب را از حفره ی کم ارتفاع دستانش سر می کشید
و باد را در گودی ِ زیر ِ چشمانش جمع می کرد
این را خودش برایم گفت

----

سلام کوچولو
امروز فکر کردم قراره تو یه موجود خاص بشی
یه کوچولوی منحصر بـفرد
که وقتی انگشتم رو توی مشتش فشار میده حرفای من و خوب می فهمه

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388 2:22 PM توسط BAHMAN |


X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1388

اردیبهشت 1388
آبان 1384



پیوندها

ღ₪ღ سها دخمل گل بابا ღ₪ღ
ღ₪ღ دست نوشته های مانی ღ₪ღ
ღ₪ღ دلم گرفته آسمون , از خودتم خسته ترم.... ღ₪ღ
ღ₪ღ رویای شیرین ღ₪ღ